میزند باران به شیشه
اولین بار که "کافه نت" را در پردیس ملت کشف کردم، به هیچی فکر نکردم جز اینکه چقدر یک کافه می تواند پرفکت باشد! اینکه تو در طبقه -2 یک مجموعه عظیم، در عمق زمین ، بنشینی و به بخار فنجان قهوه ات نگاه کنی! این همه خلاقیت مرا سرشار از حس تحسین می کرد! دلم می خواست بروم از مدیر کچلش تشکر کنم! کتابخانه ها، کتاب های شعر و رمان و تاریخ، گلیم های سرخ، مبلمان مخمل ارغوانی، آباژور ها، شمع های کلاسیک، گل های تازه. صدای سهیل نفیسی:" آی آدمها..." حتی بی آنتنی موبایلت که باعث می شود تو به خودت بازگردی و دور از تمام خلق برسی به مردمک چشمان کسی که دوستش داری. تویی که داری این پست را می خوانی، اگر در پی لذت در این روزگار هستی، من در این روزگار به تو پیشنهاد می کنم "کافه نُت" را در پایین ترین طبقه پردیس ملت در گوشه ای از گالری از دست ندهی. شاید وقتی آمدی ما را هم کنج نت ببینی. بی تا دخترک خیلی کم سن بود. پر پرش ۶ ساله. داشت از سرما یخ می زد. می خواست دکمه های بنفش ژاکت سفیدش را ببندد، نمی توانست. دکمه ها را یکی در میان جا می انداخت. کمکش کردم دکمه ها را ببندد. اسمش را پرسیدم و باهاش حرف زدم. همینطور که داشتم دکمه های ژاکتش را می بستم نگاهش به دست کشم افتاد. گفت:" منم از اینا می خوام!" من دست کش را تازه خریده بودم. دلم نمی امد به او بدهم. برای خودم دلیل تراشی کردم که آخر اصلا این دست کش ها برای دستان کوچکش خیلی بزرگ است. بهش گفتم این برایش بزرگ است و قول دادم برایش یک جفت بخرم. تا فردا انقدر به خودم بد و بیراه گفتم که چرا دست کش را بهش نداده ام. فردا سر راه از یک مغازه یک جفت دست کش صورتی کوچک برایش خریدم. دلم کمی آرام شده بود که دیگر دست های کوچولوی دخترک از سرما یخ نمی زند. اما او جای دیروزی ننشسته بود. اصلا نبود. فردا و پس فردایش هم رفتم. اما نبود.... حالا من مانده ام و دست کش هایم که هروقت می بینمشان یاد دست های سر شده ی دخترک می افتم. حالا من مانده ام و فکر دست های کوچک یخ زده ی زهرا کوچولو! حالا من مانده ام و یک جفت دست کش صورتی ته کیفم.
بعد نوشت: این را بهمن پارسال نوشته بودم. یک سال بود که سر این مسئله واقعا ناراحت بودم. امسال دوباره از پل عابر سید خندان رد شدم. زهرا را دیدم. انقدررررر خوشحال شده بودم که نمی دانستم چه کار کنم! ۱۰،۱۲ تا دستمال ازش خریدم. باهاش حرف زدم. گفتم فردا هست که برایش دست کش ببرم. زهرا گفت دست کش نمی خواهد. بهش گفتم پس چی می خوای؟ نگاهش افتاد به موبایلم. گفت:"خاله! موبایلت بازی داره؟ " گفتم آره عزیزم. و برایش چند تا بازی اوردم. "فروت نینجا " را دوست داشت. تقریبا یک ساعت کنارش نشستم و با هم بازی کردیم تا شارژ گوشی تمام شد. انقدر از آن روز خوشحالم که خوشحالش کردم! یکی از بهترین روز های سرد زندگیم بود! پ.ن: سعی کرده ام که بچه های دست فروش اطرافم را بشناسم. حس خوبی بهم می دهد. شما هم امتحان کنید. مریم.س اشکهای از سر خشم،در اموزش یادم نمیرود،وقتی برگه مجوز تاخیر در امتحان بیتا من شب ها و شب ها بیدار مانده ام و این سناریو را بارها از اول نوشته ام. تو همیشه پر رنگ ترین نقش هستی. و در همه ی بازنویسی ها، اپیزود آخر یکی ست : تو کیفت را بر می داری، به من پشت می کنی و با گام های بلند از صحنه خارج می شوی. و پرده های مخمل با ناله و گریه ی من بسته می شوند. تماشاچیان دختر در حالی که با دستمال اشک گوشهٔ چشمشان را پاک میکنند دست میزنند و تماشاچیان مرد به گارگردان فحش می دهند که تئاتر را به آب بسته! به آب اشک های من. بیتا از خودم نا امید می شوم وقتی دستانم می لرزد و با تمام وجود می خواهم میز را در سر مرد 4زنه ای بکوبم که به من می گوید:" من کلا آدم تنوع طلبی هستم. دلم می خواهم همه زن ها رو تجربه کنم!" * * * اما درد های زنان این مرز و بوم... هرگز! زنانی که از هر 10 تا 12 تایشان طعم زهر خیانت را چشیده اند و هنوز... دلشان را پس نگرفته اند. لحاف را تا خرخره کشیده است زیر گلویش و فکر می کند. به اینکه چقدر بزرگ شده است و دلش می خواهد که زمان دیگر جلو نرود. به اینکه چقدر "دوری و دوستی" غلط است. هر چه از دوست دورتر، دوستی ات هم دورتر! به این فکر می کند که چقدر هنوز بعضی از خواستگارانش سنتی و سطحی فکر می کنند و در جلسه اول خواستگاری می پرسند که قرمه سبزی بلد است درست کند؟! دخترک چشم هایش را می بندد. نسیم خنکی می خزد توی اتاق. نسیم بوی باران می دهد. اتاق بوی باران می گیرد. کاش امشب پدر بزرگ به خوابش بیاید. دخترک چشم هایش را می بندد.پلک هایش نم می شوند. چقدر بد است که احساساتی است. چقدر حالش از بعضی استادهایش به هم می خورد. کسانی که بار نام استادی را به دوش می کشند و علم به هیچ ندارند و اصلا محترم نیستندو ... راستی چقدر ریش های پدرش سفید شده اند. صورت اصلاح نکرده ی پدر را در فاطمیه دید. چقدر ریش بهش می آید. دخترک اصرار کرد که پدر ریشش را نزند.اما پدر گفته بود در این زمانه نمی شود ریش گذاشت. کار دولتی که داشته باشی همه تحویلت می گیرند. دخترک پتو را بالاتر می کشد. پاهایش از زیر پتو می زند بیرون. چقدر این جوراب های نرم صورتی اش را دوست دارد. .......چقدر پدرش مرد خوبی است. باد می زند به برگ های درختان توی کوچه. برگ ها نصفه شبکی برای خودشان می رقصند و سایه های وحشتناکشان را می اندازند روی دیوار جلویی. چشم دخترک می افتد به عکس روی میز. عکسی که وقتی راهنمایی بود با دنیا و نسترن گرفته بود. به این فکر می کند که نسترن با دوست پسر سوئدی اش تعطیلات رفته بود پاریس. عکس هایش را هم گذاشته بود توی فیس بوک. از عکس های گیلاس به دست در بار معروف بودایی تا عکس هایش با حوله حمام و بطری شامپاین و ظرف توت فرنگی! این همه تفاوت و اختلاف از کجا آمد؟ دخترک کی بزرگ شد که نفهمید؟ چقدر همه ی دوستانش بزرگ شده اند. خانمانی تمام عیار! دستش را دراز می کند و از جا دستمالی بالای سرش دستمالی می کند. دستمال کاغذی خیس شده را پرت می کند پایین تخت و فکر می کند به معنای زندگی. حرف چخوف یادش می آید:" از من پرسیده ای زندگی چیست؟ مثل این است که بپرسی هویج چیست.خب هویج، هویج است و همین است که هست." مریم
جامعه که افریده شده اندبرای خوشبختی،اما...."اما"که می اید ورق
برمیگردد.هرچه رشته از اول جمله بافته بودی باید پنبه کنی.
پاییز امسال،پاییز عجیبی بود.زندگی پر از سکانس هایی بود که اگر کسی جلو
من مینشست و بازی من را نگاه میکرد،هر لحظه تخمه در دستانش میماند و یادش
میرفت که باید بشکندش.
ترم اول جامعه شناسی ،ترم شگفت برانگیزی بود.خدا برایم خواسته بود شروع
این اتفاق خاص با اساتید خاص باشد و چقدر این اساتید خاص فراموش نشدنی
هستند.ترمی که گذشت مرا به مزه مزه کردن گوشه هایی از جامعه واداشت.این
مزه مزه کردن سر کلاس تاریخ اجتماعی ایران یک جور بود و سر کلاس جمعیت
شناسی ،جوری دیگر.برای کنفرانس تاریخ اجتماعی ،یک ماه تمام به بررسی
تاثیرات اجتماعی عصر هخامنشی ،در دوران داریوش پرداختم وتمام این
ماه،ازین تمدن عظیم در شگفت بودم.برای کلاس جمعیت شناسی دو هفته به جمعیت
زنان بدسرپرست فکر کردم و باز هم شگفت زده شدم.انگار سرشت این
ترم با شگفت،رقم زده شده بود.
از کلاس فلسفه و استاد ح. مجرد 52 ساله ی خوشتیپ میگذرم که یک ترم تلاش
کرد به ما بفهماند ازدواج یعنی ((خداحافظ فرصت)) و مکتب یعنی اپیکوریسم*.
ترمی که گذشت ،خوش گذشت.بچه های جامعه بچه های خوبی هستند.دوستان جدیدی
پیدا کرده ام.دوستانی که خیلی زود و به گرمی من را در میان خود
پذیرفتند.این را می شد از روزی فهمید که به دلیل تداخل دو امتحان مشاوره
و جامعه،به امتحان جامعه نرسیدم و وقتی از جلسه مشاوره بیرون امدم،24
missed call،13smsداشتم.
را پاره کردم و روی میز مدیر اموزش گذاشتم که به من برکه امتحان
نمیداد.چقدر ان لحظه شگفت برانگیز بود وقتی ناامیدانه به اتاق اساتید
مدعو رفتم ،بلکه استاد را بیابم و با او حرف بزنم و دیدم او تک و تنها
،یک ساعت و ربع ،با برگه امتحانی که مال من بود،منتظر من نشسته تا یک صفر
زشت پا به کارنامه ام نگذارد.احترام و شعورو مهربانی اش،زبانم را بند
اورده بود وقتی برایم یک لیوان اب ریخت تا ارام شوم و امتحانم را بد
ندهم.
اولین کسی که مرا به عنوان یک ((جامعه شناس )) دید و نه یک مشاور،استاد
شگفت برانگیز یک درس عمومی بود که تاریخدان بود و نه روحانی!کنار اسمم در
لیست،عنوان جامعه شناس را نوشت.در کلاس،در بحث های اجتماعی از من نظر
میپرسید ومرا ((جامعه شناس))خطاب میکرد.در اخرین جلسه به من گفت:(من جنم
جامعه شناس بودن را در تو مبیبنم)و من روزها به این ترکیب شگفت برانگیز
((جنم جامعه شناس شدن))فکر میکردم.دلم نیامد به او بگویم من برای مقاطع
تحصیلی بالاتر به چیزی به جز مشاوره فکر نمیکنم،وقتی با شور فراوان به من
پیشنهاد می کرد،برای ارشد به گرایش انحرافات جامعه فکر کنم!
از استاد شگفت برانگیز دیگری دراین ترم شگفت برانگیز اموختم،چشمانم را به
روی جامعه باز کنم و بنگرمش.به تک تک کنج های جامعه ام سرک بکشم ،چیزهایی
که حتی تا کنون حتی نمیدانستم وجود دارند.
اموختم جامعه ام را دوست بدارم وباور کنم جامعه ای ،شگفت برانگیز تر از
جامعه ی من نیست...
*مکتب لذت جویی
مردمانی با رنگ های مختلف.از کوی و برزن های مختلف. شمال و جنوب و شرق و غرب تهران.پر از بغض و حسرت. پر از دلخوری از خدا و زندگی.
دلم می خواهد خدا یک لحظه به من نگاه نکند تا شانه هایم را تقدیم مردی کنم که زنش را همبستر برادرش دیده و او امروز مقابل من هق هق می کند.
بی خیال تمام نظریه ها و فرضیه ها و خزعبلات مشاوره می شوم و پا به پای مرد اشک می ریزم. پسرش تا کنون 4 بار خودکشی کرده و جان سالم به در برده او فریاد می زند:" نمی خواهم بمیرد!"به خودم نهیب می زنم که کمترین وظیفه یک کمک مشاور، لبخند زدن است. اما نمی دانم در برابر این پسرک شیطان 16 ساله لبخند از کجا بیاورم؟ مشکلش " عاشق دختر همسایه شدن" است. عصبانی ام می کند. بس که به تمام سوال ها متناقض جواب می دهد! خونسرد به من لبخند می زند و می گوید:" ماشالا وقتی عصبانی می شوید، خوشگل تر می شوید!"
من در اتوبوس قراضه ای، اتوبان صدر را گز می کنم. سرم را به شیشه تکیه می دهم. چادرم را به دست باد می سپارم. در قسمت زنانه اتوبوس، کسی به جز من نیست. اما قسمت مردانه، جای خالی برای نشستن ندارد. نگاهشان می کنم. چشمانم را می بندم و با خود می اندیشم: روزی می رسد که غم های این کودکان که نام "مرد" را یدک می کشند، به پایان می رسد.
یا زنی که کودک در شکمش را از دست داده، چون شوهر وقیحش به او گفته با دختری دوست است...
زنان!
این موجودات بی نوا و زیبای آفریده خدا!
همیشه عاشق و ساده...
