
رفته ایم شهر بازی. 5 سالم است.یک دستم به دست مادر است.دست دیگرم پشمک گرفته ام.پدر هم خرس صورتی ام را برایم می آورد.
رفته ایم شهر بازی.9 سالم است.می دوم به جلو. با دو دستم بادکنکی آبی را گرفته ام.بادکنکی که خانم مهربانی در رستوران به من داده بود. دلم می خواهد پرواز کنم.مامان و بابا پشت سرم می آیند.
رفته ایم شهر بازی.13 سالم است. با سارا و مریم پفک می خوریم.سارا هر کسی را می بیند زود عاشقش می شود. من و مریم هم می خندیم.مامان از پشت می آید.چپ چپ نگاهمان می کند. بابا هم بهش می خندد، می گوید قیافه اش خنده دار شده.
رفته ایم شهر بازی.19 سالم است.من و مامان.از بین جمعیت آرام رد می شویم.تحمل این همه شادی و شلوغی را ندارم.اولین بار است که بدون بابا آمده ایم.بابا دیگر نیست.سال پیش مرد.
رفته ایم شهر بازی.24 سالم است.با محسن آمده ایم. دوتایی با هم.مامان راهی مان کرد.هیچ کدام رویمان نمی شد.اولین جایی است که دوتایی تنها با هم آمده ایم.محسن برایم پشمک می خرد. یاد 5 سالگی ام می افتم.یاد بابا، یاد خرس صورتی ام. می خواهم گریه کنم. می خندم و از محسن تشکر می کنم.
رفته ایم شهر بازی.34 سالم است.با محسن و دوقولوها.در رستوران به مونا بادکنک دادند.خانم مهربان را چپ چپ نگاه کرده بود که مگر من بچه ام و بادکنک را داد به مانی.مانی خندید.بادکنک را گذاشت زمین.نگاهی به مونا انداخت.دوتایی خندیدند.آن وقت پرید روی بادکنک. بادکنک آبی ترکید.ناراحت شدم.با بچه ها و محسن خندیدم.
رفته ام شهر بازی. 40 سالم است.تنهای تنها.محسن کار داشت.یا شاید گفته بود حوصله ندارد.مانی پای کامپیوتر بود.مونا هم چپ چپ نگاهم کرده بود و گفته بود ترجیح می دهد برود خانه دوستش نگین.
رفته ام شهر بازی.تنهای تنها.در یک دستم پشمک است.دست دیگرم خرس صورتی.کسی به من بادکنک آبی نداد.تنهایی سوار فانفار بزرگ شده ام.فانفار می چرخد.من هم. تمام خاطرات کودکی ام زنده شده اند.دوباره کودک شده ام انگار.
1) آخرین سال دانش آموزی:
چند روز پیش برای اولین بار سوار مترو شدم. آقایی ازم پرسید:"خانم شما دانشجویید؟" من: "نه من دانش آموزم.". آقا:"شما واقعا دانش آموزید؟"(داشتم از خنده می ترکیدم وقتی تعجبش را دیدم!)من:"بله تا سال دیگه من هنوز دانش آموزم!"
2)تا حالا شده به کسی خیلی زیاد غبطه بخوری؟ یک دختر 14 ساله است که تقریبا 2 سال می شه که هر شب می آد مسجد محلمون.هر شب می آد تا نمازش رو جماعت بخونه.خودش تنهایی می آد.زودتر از اذان هم می آد تا وقت بیشتری برای کمک کردن به پیرزن های مسجد داشته باشه، تا جانمازشون رو پهن کنه تا براشون آب بیاره...
(اینو که می گم به این معنی نیست که خودم هم هر شب می رم مسجد ها. اگه این طور بود که دیگه غبطه نمی خوردم.)
3) ماه رمضان هم تموم شد و من هیچی ازش نفهمیدم.از شب های قدر هم.
4)راستی، از این به بعد چون سرمون خیلی شلوغه احتمالا ماهی یک بار این وبلاگ رو به روز می کنیم.
5)التماس دعا!
خیلی وقت بود تو وبلاگ چیزی ننوشته بودیم. اولش به خاطر خوندن برای المپیاد بود، بعد هم به خاطر امتحان نهایی. بعدش هم که انتخابات و حاشیه پر سر و صدای اون باعث شد این وبلاگ حدود ۶ ماه به روز نشه!توی تابستون هم که کلاس های تابستونی مجال نوشتن رو ازمون گرفته بود!
پست طولانی این دفعه خاطرات المپیادمونه! درسته خیلی وقت ازش گذشته اما برای هر دو مون خیلی تازه و جدیده!
هیچ کدوم از ۳ دختر دبیرستانی این وبلاگ در مرحله سوم قبول نشدن. از کل مدرسه ی ما ۲ نفر قبول شدن، که یکیشون طلا گرفت و دیگری نقره.
روایت۱:مریم
از اینکه مرحله ۲ قبول نشدم اونقدر ناراحت نشدم. شاید به خاطر اینکه صرف قبولی تو مرحله ۲ برام مهم نبود. خوندن برای مرحله ۲ یه فاز کاملا جدید تو زندگیم باز کرد و یه برهه ی زمانی متفاوت و قشنگ تو زندگیم بود، که ارزش قبول نشدن که هیچ، ارزش تمام دنیا را داشت!
خوندن همه ی اون منابع دوست داشتنی و قشنگ، موندن تا ساعت ۹ شب تو مدرسه در ایام تعطیلات عید-حتی کلاسمون در روز ۱۳ به در!- پیتزا خوردن تو چمن های مدرسه، همه ی کلاس های فوق العاده مون با استاد توکلی، کلاس نقد کتاب با خانم داوودی که یحیی را هم آورده بود، نماز خوندن زیر باران با مهلا و زهرا، زیارت "آل یس" خوندن دسته جمعی مون تو شب آخر، پابرهنه روی چمن راه رفتن با بیتا و بعدش پا درد گرفتن(چون چمن ها خیس بودند!)، زیر آفتاب دراز کشیدن به شیوه ی آقای توکلی، بعدازظهر ها خوابیدن تو مدرسه، چایی خوردن های من که صدای همه را درآورده بود، حلیمی که صبح روز جمعه خوردیم، بوی ادوکلن آقای توکلی که با بوی سیگارش قاطی می شد، در رفتن من از مدرسه برای خریدن چیپس و پفک، ۱۵۰۰ بیت خوندن شاهنامه من و فرزانه تو ۲ روز!، دویدن دور حیاط مدرسه توی هوای بهاری صبح ها با زهرا -تا وقتی به نفس نفس می افتادیم-، ادبیات۳ خوندن من با نفیسه توی حیاط که کلی هم با بازی گوشی حرصش رو در آوردم!![]()
همه ی این اتفاقات در عرض ۲ ماه باعث شد ۲ ماه از بهترین روزهای زندگیم رو بگذرونم و با قبول نشدنم درسته که یه چیز رو از دست دادم اما در عوض هزار چیز دیگه به دست آوردم.برای قبولی از المپیاد فقط از خدا خواسته بودم که اگه صلاحه قبول بشم و با قبول نشدنم فهمیدم خدا کلی چیزهای خوب دیگه برام نگه داشته.
۵شنبه کلاس های پیش دانشگاهیم تموم شد. درسته که وسط تابستون بود. درسته که از ۷ تا ۲:۳۰ بود.درسته که ۱شنبه ها تا ۶ مدرسه بودیم و درسته که همش باید درس می خوندیم. اما واقعا خوشحالم که یک سال بیشتر فرصت دارم تا دبیرستانی بمونم، یک سال بیشتر فرصت دارم تا کنار همه ی کسانی باشم که واقعا دوستشون دارم، و یک بار دیگه فرصت اینو دارم تا واسه چیزی که می خوام به دست بیارم، تلاش کنم.
* پیشنهاد می کنم حتی برای یک بار نماز خوندن زیر باران را تجربه کنید.
روایت۲:بیتا
اصلا قضیه مربوط به امسال نبود! داستان از خیلی قبل تر از این ها شروع شده بود. یعنی دقیقا از سال اول! سالی که ما وارد فرهنگ شدیم ۱ نفر طلا آورده بود:"ستاره ابراهیمی". یک پلاکارد از این سر مدرسه تا اون سر کسب مدال طلا رو بهش تبریک می گفت. ما هم تو عالم بچگی با دست های کوچولو شروع به ساختن کاخ آرزو کردیم. مدرسه هم هر از گاهی با امیدها و در باغ سبز نشون دادن ها، رنگی به این کاخ می زد.
گذشت و قضیه جدی شد. و حالا هم که به ته این قصه رسیدیم. اگه بخوام تو یک کلمه ته داستان رو بگم و کلاغ قصه رو به خونه اش نرسونم، باید بگم:"خدا واسمون نخواست."
ولی خوشحالم که کم کم دارم می فهمم چرا؟
خوشحالم که فهمیدم چقدر بزرگ شدم. نه تنها من، بلکه همه ی بچه های المپیادی که با یه شکست خورد نشدن و فهمیدن هر شکستی، مقدمه ی پیروزی است.
مریم تا دلتون بخواد از خاطرات قند و عسل دوران المپیاد گفته، دلم نمی خواد حرف های تکراری بزنم. اما گاهی اوقات که سر کلاس ها و تو جمع بچه ها بهم خیلی خوش می گذره، خدا رو شکر می کنم که یک سال دیگه کنار هم هستیم.خدا رو شکر می کنم که امسال linkin park گوش کردن رو ته کلاس با مریم تجربه کردم، خدا رو شکر می کنم که هنوز رونای مرغم از تو ظرف غذام غیب می شن، خدا رو شکر می کنم که هنوز با به کارگیری قوه ی ابتکار و خلاقیت نقشه می کشیم که چه جوری از زیر دست ناظم مدرسه در بریم و هزاران بار دیگه خدا رو شکر می کنم. و حتی گاهی اوقات از اینکه بعد از ۴ سال زندگی کنار بچه های با صفای دوره ۸۵ فرهنگ، باید ازشون جدا بشم، ته دلم می گیره.
هنوز هیچی نشده بیشتر از این ۳ سال به هم نزدیک شدیم و خب سالی که نکوست از تابستانش پیداست!
و در آخر یک کلام، ختم کلام:
" خدایا! در همه ی داستان های سیاه و سفید و برفکی زندگی دستم رو بگیر..."
* ماه رمضانتون طلایی! شما رو دعا می کنیم. دعا کنید ما رو!
همیشه حافظ می خوانم و هر وقت درمانده می شوم فال می گیرم. و او همیشه حواسش با من است و جوابم را می دهد. برای همین هم هست که حافظ را خیلی قبول دارم.*این هم نمونه هایی:
تفال اول:
دلم گرفته. حافظ را باز می کنم تا بخوانم. می آید:
"دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد"
فکر می کنم که شانسی یک غزل مرتبط آمده. برای اطمینان دوباره باز می کنم دیوان را:
"بر سر آنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید"
خوشحال می شوم که جناب حافظ حواسش با من است اما وامانده می گویم:حافظ جان غم من به سرنمی آید هرگز! دیوان را دوباره باز می کنم. می گوید:
" ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت..."
دیوان را می بندم. دیگر چیزی نمی گویم.
تفال ۲:
برای قبولی در المپیاد بسیار شک داشتم.قبل از جلسه امتحان هی فال می گرفتم و او به من امید می داد.خلاصه امتحان را که دادم مطمئن بودم قبول نمی شوم و هی به حافظ بدو بیراه گفتم که تو به من امید واهی داده بودی و از کجا مطمئنی که قبول می شوم. دیوان را باز کردم آمد:
"صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هرکس ازین لعل توانی دانست"
بعد از آن کاملا امیدوار بودم که قبول می شوم. همین هم شد. بعد از قبولی دیوان را باز کردم. حافظ می گفت:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ..."
* درباره ی این اعتقاد من اگر سوالی دارید بپرسید تا من دلایلم را بگویم.
۱) هر سه دختر دبیرستانی این وبلاگ در مرحله اول المپیاد ادبیات قبول شدند. دعا کنید برای مراحل بعدی!
۲)شهادت امام حسن عسگری(ع) هم تسلیت باد!
مریم.س
چند وقتی است که دستم به قلم نمی رود. ذهنم امان نمی دهد و زمان مجال نوشتن را از من گرفته است.
این ها شعر ها و متن هایی هستند که من دوستشان دارم. می نویسمشان برای خالی نماندن عریضه:
۱)عمران صلاحی:
بادبادک ها...!
تا افق پله پله،شب به نرمی گام بر می داشت!
در کنار پله ها فانوس روشن بود
بادبادکهای بازیگوش
دم تکان می دادند
بادبادک بالا رفت، قرقره از غصه لاغر شد!
بادبادک جان چه می بینی از آن بالا؟
در میان جاده ها آیا غباری هست؟
بر فراز تخته سنگ آیا نشان از نعل اسب تک سوارس هست؟
بادبادک جان ببین آیا بهاری هست؟
بادبادک جان ببین آیا جای پایی سبز خواهد شد؟
شب سر سفره، بغض سنگینی برایم لقمه می گیرد!
بادبادک جان ببین پیک امید، آیا بر دوشش کوله باری هست؟
من در دلم با خویش می گویم:
آری هست...
۲)حسن اسماعیل زاده
شنل قرمز کلاهدارم را
بر سرم می اندازم
سبدم را روی کولم
چشمانم را می بندم
و داد می زنم در میان جنگل:
"آهای گرگ ها
من مادربزرگ ندارم،
بیایید مرا بخورید!"
۳)
فال مان هرچه باشد،
باشد!
حال مان را دریاب
خیال کن حافظ را گشوده ای و می خوانی:
"مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید"
یا
"قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود"
چه فرق؟
فال نخوانده ی تو
منم!
۴)ریحانه محمد پور
باخودم می گویم:
هوس بستنی وانیلی کرده ام
و خدا تمام خیابان ها را میکند پر بستنی وانیلی
با خودم می گویم: وووه خیلی سرده!
و خدا روی تمام بستنی وانیلی ها
شهد طلایی آفتاب می ریزد
سرم را می گیرم رو به آسمان و فریاد می زنم:
دوستت دارم.
کلی نقل می ریزد روی سرم
و ندا می رسد:
ما بیشتر!
۵)
گرگ شنگول را خورده است
گرگ منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم
این قصه برای نخوابیدن است!
۶)فاضل نظری
پنچره بین من و توست، مرا بوسه بزن بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز!
۷)
گناهی رگ گردنم را گروگان گرفته است
زمانی خداوند همسایه ام بود.
۸)
از تو گفتن کار هرکس نیست ای زیبا غزل از برای گفتنت باید که مولانا شوم
کدام زیباتر بود؟
مریم.س
سلام! محرم الحرام بهانه ای شد برای پست یه مطلب-نسبتا طولانی- درباره مولا حسین(علیه السلام).
شعرا و نویسندگان زیادی تا به حال در باره ی امام حسین سروده اند و یا نوشته اند. معروف ترینشان شاید محتشم کاشانی یاشد با ترکیب بند معروفش( که مزین پارچه سیاه های عزاداری هاست):
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
و یا ترکیب بند فدایی مازندرانی به دنباله ی محتشم:
پرسیدم از هلال که قدت چرا خم است گفتا خمیدن قدم از بار ماتم است
گفتم به چرخ بهر چه پوشیده ای کبود آهی کشید و گفت که ماه محرم است
این صوت ناله است یا صور رستخیز این شور محشر است و یا جوش ماتم است
ماه عزا و ماتم شاهی است کز غمش غم ها تمام در دل و دل جمله در غم است
بنگر که از کشیدن بار عزای او پشت فلک به سان کمان به راستی خم است.....
و یا شعر پرسش و پاسخ قاانی که بسیار زیباست:
بارد. چه؟ خون. كه؟ ديده. چه سان؟ روز و شب. چرا؟
از غم. كدام غم؟ غم سلطان كربلا
ناماش چه بُد؟ حسين. ز نژاد كه؟ از علي.
ماماش كه بود؟ فاطمه. جدش كه؟ مصطفي
چون شد؟ شهيد شد. به كجا؟ دشت ماريه.
كي؟ عاشر محرم. پنهان؟ نه بر ملا
شب كشته شد؟ نه روز. چه هنگام؟ وقت ظهر.
شد از گلو بريده سرش؟ ني ني از قفا
سيراب كشته شد؟ نه. كس آباش نداد؟ داد.
كه؟ شمر. از چه چشمه؟ ز سرچشمهي فنا
مظلوم شد شهيد؟ بلي. جرم داشت؟ نه.
كارش چه بُد؟ هدايت. يارش كه بُد؟ خدا
كس كشته شد هم از پسراناش؟ بلي دو تن.
ديگر كه؟ نُه برادر. و ديگر كه؟ اقربا
ديگر پسر نداشت؟ چرا داشت. آن كه بود؟
سجاد آنكه بُد به غم و درد مبتلا
ماند او به كربلاي پدر؟ ني به شام رفت.
با عز و احتشام؟ نه با ذلت و عنا
تنها؟ نه با زنان حرم. نامشان چه بود؟
زينب، سكينه، فاطمه،كلثوم بي نوا
بيمار بُد؟ بلي. چه دوا داشت؟ اشگ چشم.
بعد از دوا غذاش چه بُد؟ خون دل غذا
|
كس بود همرهش؟ بلي. اطفال بي پدر
از شاعران معاصر هم شعر علیرضا قزوه بسیار سوزناک است: گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود مولا نوشته بود بیا ای حبیب ما تنها همین، چقدر پیامش غریب بود مولا نشته بود بیا دیر می شود آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود مکتوب می رسید فراوان ولی دریغ خطش تمام کوفی و مهرش فریب بود اما حبیب رنگ خدا داشت نامه اش اما حبیب جوهرش "امن یجیب" بود یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود شعرهای عاشورایی بسیار فراوان اند و گزینش این چند شعر از میان آنها کاری دشوار است.قیصر امین پور هم کتابی دارد به نام"منظومه روز دهم" که برای نوجوانان سروده شده. از میان نویسندگان به جرات می توانم بگویم که سید مهدی شجاعی با کتاب های " پدر، عشق، پسر" و آفتاب در حجاب"از همه بهتر از عهده ی نقل ماجراهای کربلا برآمده. در "پدر، عشق، پسر" اسبی ماجرای کربلا را با سوز بسیار برای لیلا-مادر علی اکبر-که در کربلا نبوده بازگو می کند. کتاب "آفتاب در حجاب" هم از زبان حضرت زینب(س) است و نویسنده انقدر توانا داستان را نگارش کرده که ماجراها چون تصاویری واضح از دیدگان خوانندگان می گذرند. شهید آوینی هم کتابی دارد در این باب که بسیار دلنشین است.(قسمتی از متن این کتاب را در آرشیو دی 86 پیدا می کنید). نویسندگان و شاعران و هنرمندانی همچون استاد فرشچیان، گویی نقل ماجرای کربلا را نوعی وظیفه می دانستندو به راستی چه خوب از عهده ی این کار برآمدند. این دو جمله ی کوتاه و زیبا را نقل می کنم برای حسن ختام: 1-نای را اگر ببرند نوای را چه می کنند؟ تلاوت این حنجر را که به خنجر نمی توان برید! (محدثه میرزا محمد) 2- عباس حسین را تنگ به آغوش میکشد.... و حالا فاصله بین الحرمین فقط تپش قلب عباس است. (لافکادیو)
1) امیدوارم با این سیر در ادب عاشورایی خسته تان نکرده باشم. 2)در ارشیو اسفند 86 هم متنی بسیار زیبا با عنوان "اینجا کربلاست عزیز!" وجود دارد. اگر هنوز حوصله ی خواندن دارید، پیشنهاد می کنم که آنرا هم بخوانید. 3) این روزها هرکجا رفتید، التماس دعا! 4) راستی کربلا یا کرب و بلاء؟ مریم.س |
| |
دلم را خوش کردم که می آیی
دلم را خوش کردم که می آیی
و شاید از روی همین دلخوشی
نگاهم را قفل کردم به نگاه سر دستگیره
و با خود گفتم شاید از میان این همه در
اشتباهی-فقط اشتباهی- این در را باز کند!
اما نیامدی...
و سالهاست که شاید از روی همین دلخوشی و شاید هم کمی تنهایی
دلبسته ی نگاه تمسخرآمیز دستگیره شده ام!
Bتا
"این جا گرگان است
وخواب ها
طعم ستاره می دهند"*
این جا تهران است اما
و خواب ها بوی پول می دهند.
از ستاره خبری نیست
آسمان گرفته امشب
و هرشب
این جا تهران است:
دیگر خواب نمی بینیم،
امروز از لغت نامه ها حذفش کردند
و جایش نوشتند:
کابوس!
مریم.س
*تضمینی از حسن اسماعیل زاده:کاهو سکنجبین.
دلم می خواهد امروز، صبح دیگری باشد.
دلم می خواهد امروز صبح از شوق دیدن لبخند دوباره خدا، برگهای گلدان بنجامین مادر را ببوسم.
دلم می خواهد امروز صبح به مردی که با سرعت از کنارم رد می شود و آب باقی مانده از باران دیشب را روی لباسهایم می پاشد، سلام کنم.
دلم می خواهد امروز صبح به پیرمردی که می ایستد و در خیابان فین می کند، لبخند بزنم!
دلم می خواهد امروز صبح به راننده تاکسی ای که در آینه اش به من زل می زند و باعث می شود لحظه به لحظه چادرم را کیپ تر بگیرم، نگاه کنم.
دلم می خواهد امروز صبح تمام اسکناس های کیفم را به پسرکی که در خیابان به شیشه ی ماشین ها می زند و التماس می کند که از او روزنامه ای بخرند-در ازای برق شادی چشمانش- هدیه کنم.
دلم می خواهد امروز صبح پابرهنه روی چمن های کنار اتوبان مدرس، دستانم را باز کنم و بچرخم و بچرخم و بچرخم. وبا گذر سریع پدیده ها از کنارم احساس کنم که تو هستی و من. و به خدا بگویم:
"نگاه کن مرا،
که امروز روز دیگری است..."
و بعد پخش آسمان شوم!
Bتا
و چه آرام می روید. یک به یک اما همگی با هم.
مقصدتان یکسان است اما.
می روید ولی آسمان و زمین می چرخند هنوز
رفته اید اما زمین بار نبودنتان را احساس نمی کند.
چه بی صدا رفته اید؟؟
هیاهویش تنها برای روز اول است.
شاید هم بتوان گفت ماه های اول.
چند ماهی که بگذرد دیگر تنها بخشی از تاریخ می شوید.
کتاب تاریخی خاک خورده که تنها بعضی اوقات
و فقط بعضی ها به سراغتان می آیند.
کتاب تاریخی از ادبیات معاصر
و تنها نام هایتان با آثارتان در آن خودنمایی می کنند
آثاری که هر کدام به اندازه ی صد کتاب می ارزد
- صد کتاب شاید هم بیشتر!ـ
رفته اید و می روید با مقصدی یکسان
امروز بانویی رفت بزرگ
که بعضی ها حتی نامش را نشنیده بودند: صفارزاده- طاهره. متولد۱۳۱۵.متوفی۱۳۸۷
بعضی ها در سن من. بعضی ها یعنی هم نسلی های من( که البته هیچ نمی دانند از هیچ چیز! چه رسد به ادبیات.)
اندکی قبل مردی رفت. رفت به *" بار دیگر شهری که دوست می داشت" و ما را در "تبعید ابدی" جا گذاشت.
مردی که بزرگترین بزرگان نوشتن بود.
نامش را که می دانی حتما؟ نادر صدایش می کردند. نادر ابراهیمی.
و کمی قبل تر از آن یکی دیگر رفت. چیزی قریب ۱ سال است.
۱ سال است که قیصر شعر فارسی رفته.
۱ سال است که نیست و " دستور زبان عشق" دیگر معلمی ندارد.
راستی چه کسی باور می کند که تو ۲ سال است رفته ای؟
تو یعنی چه کسی؟ چه کسی می داند نامت را؟ چه کسی هنوز به یادت دارد؟
گفته بودم که تو هم عضوی شده ای از تاریخ خاک خورده ی ما؟
نگفته بودم میرزای طنز نویس؟
تو خود صلاح نوشتن می دانستی. صلاح قلم طنز به دست گرفتن، عمران صلاحی!
تو هم ۲ سال است که رفته ای به جمع پیشکسوتان قلم! پیش یاران قدیم. پیش پرویز شاپور شاید و خیلی های دیگر.
همگی رفته اید و با رفتنتان پایه های ادبیات شکسته تر و خمیده تر می شود.
می ترسم.
می ترسم از آن روزی که از کاخ ادبیاتمان هیچ نماند! هیچ!
و تنها تاریخ خاک خورده ای ماند از این دیرینه ادب پارسی!
۱) با تاخیر شد. ببخشید!
۲) عنوان اصلی کتاب ها:" بار دیگر شهری که دوست می داشتم" و" مردی در تبعید ابدی"
۳)از این خوشم اومد:
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز
مریم.س

این قسمت کوتاهی از خاطرات سفر تابستان من به انگلیس است. چون فعلا چیز جالب تری و جدیدتری برای پست نداشتم ناچارا همین را گذاشتم!
خندان خندان به راه افتادیم تا سوار هواپیما بشویم. رسیدیم به دم در حس کردیم که وارد مهد کودک می شویم؛ آخر خانمی شبیه مجری های برنامه کودک(البته از نوع خارجی اش) به ما خوش آمد گفت با کلاهی بر سر! واردتر که شدیم حس کردیم که نه این جا مهد کودک نیست ، بلکه خود خارج است. زیرا که هیچ کس چیزی بر سر نداشت! دریغ از حتی لچکی بر سر! ما هم مثل چی ماندیم تو خماری! شاید هم تو حماری!* که مگر هنوز در جمهوری اسلامی نیستیم؟؟! زود جوابمان را یافتیم که خیر! این هواپیما جزو خاک مقدس(؟) انگلستان محسوب می شود و سجده ی واجب شکر دارد!
در این اثناء بود که پدر گرامی مان یادآور شدند که جاگیر شویم و جای ما هم کنار دخترکی غرب زده بود.(حالا نیست که مثلا خودمان غرب زده نیستیم!؟) با کمی فیس و افاده قبول کردیم که کنار او بنشینیم. نشستن ما همان و گرم شدن چانه مان همان! طی صحبت های بلند مدتی که با دخترک ژاکت و شلوار قرمزی داشتیم فهمیدیم که اسمش هدیه است و یک سال بزرگتر از ما می باشد. اول فکر کردیم که کلی خارجی است اما بعد فهمیدیم که خانم در عمارتی در امارات منفکه(؟) عربی زندگی می کند و مثل اینکه کلا از دوران طفولیت آنجا بوده!
کلی با او دوست شدیم و در حین پرواز شش و نیم ساعته مان با هم کلی فیلم دیدیم و خوردیم و خندیدیم و خوابیدیم. و بعد هم هی فیلم دیدیم و کتاب خواندیم و خوابیدیم و فیلم دیدیم. حالا دروغ نشود 2 تا آهنگ اجنبی هم گوش دادیم.( که بسی مایه شرمندگی است!
) و راستی یادم رفت بگویم که فیلم هم دیدیم.(حس می کنیم که چشمانمان از دیدن این همه فیلم، گیج و سرگردان شده بودند!)
طی چانه زنی های زیادمان فهمیدیم که دخترک تنها مسافرت می کند تا به آمریکا برود پیش عمه اش و بعد هم در شهر دیگری می رود پیش دایی اش. خدا شانس بدهد به گمانمان ایشان نه تنها خود خارجی هستند بلکه حتی فامیل هایشان خارجی تر می باشند. دخترک تنها 2 روز بود که از دبی به تهران آمده بود که مادربزرگش را ببیند و حالا راهی شده بود بدون پدر و مادر تا نا کجا آباد آمریکا!
خلاصه هواپیما که توقف کرد ما آماده شدیم تا پیاده شویم. هدیه که در کنار ما نشسته بود تا آمد از جایش بلند شود، صندلش پاره شد! از آن صندل های لای انگشتی پوشیده بود تا ناخن های پدیکور شده ی پایش را خوب نشان دهد. بیچاره دخترک مانده بود که با صندل پاره چگونه تا آمریکا برود. سریع فکری کرد و از کیفش چسب زخمی را در آورد. ما لحظه ای گیج مانده بودیم؛ اما خانم سریع با چسب زخم، قسمت پاره شده کفشش را چسباند! ما واقعا مانده بودیم که با این همه خلاقیت چه کنیم! خودش هم خنده اش گرفت. گفت الان که برسم فرودگاه یک جفت می خرم. خلاصه از هم خداحافظی کردیم چون او در قسمت ترانزیت می ماند.
رسیدیم به فرودگاه لندن من فکر کردم که ایجا آن قدر ها هم داغون نیست؛ آخر نزدیک 7 نفر از پلیس ها و مسئولان فرودگاه محجبه بودند!! ما که همین طور دهانمان از تعجب باز مانده بود. در فرودگاه که بودیم گفتیم حالا برویم نمازمان را بخوانیم تا دیر نشده. آخر اصلا نمی دانستیم که کی وقت نماز است و کی آفتاب می رود. خلاصه پرسان پرسان نمارخانه را پیدا کردیم. در همین حین بود که فهمیدیم در ترمینال 1 فرودگاه مسجد هم وجود دارد و آن هم چه مسجدی! خلاصه نمارخانه را پیدا کردیم و دیدیم که آنجا وضوخانه ای مجزا هم دارد!!! ما که از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم که مگر این جا بلاد کفر نیست؟ وضو گرفتیم و آمدیم که وارد نمازخانه شویم دیدیم که اصلا جا نیست! نمازخانه پر بود و همه داشتند نماز جماعت می خواندند!!!
حتما شما هم دارید از تعجب شاخ در می آورید! اشکالی ندارد چون شاخ ما بعد از این همه وقت هنوز سر جایش است.
ما هم آمدیم به امام جماعت اقتدا کنیم اما نکردیم. سنتی بازی درآوردیم که ما که امام جماعت را نمی شناسیم که چه جور آدمی است! خدا لعنت کند این سنتی بازی های مذهبی را- البته آنهایی را که مانع کسب ثواب می شوند!- خلاصه همه نماز خواندند و رفتند و ما را در حالت گیج و ویج تنها گذاشند. ما هم سریع نمازکی خواندیم و رفتیم!
بعد از نماز در سالن **انتظار نشسته بودیم که برادر گرامی مان را دیدیم! سلانه سلانه با کوله ای بر پشت به طرف ما آمد! مادر گرامی مان را بوس کرد و با ما- از روی محبت خالصانه برادرانه اش( چه قدر هم که مرا واقعا دوست دارد!
)- تنها یک دست خشک و خالی داد. پدر هم که آمد بوسش کند سریع خود را کنار کشید و متذکر شد در اینجا خوب نیست مردی، مرد دیگری را ببوسد. فکر بد می کنند! و بوس تنها مخصوص مردان ...است!
من و پدر بیچاره از این استقبال گرم به وجد آمدیم و کم مانده بود که از خوشحالی بترکیم!!!!!!!!!!!!!
1)* اصطلاحیه که من از نرگس یاد گرفتم. بنابراین با اجازه!
2) نمیدونم دقیقا به اون سالن می گن سالن انتظار یا استقبال!
۳)من سعی کرده بودم که مثلا این سفرنامه رو طنز بنویسم. اگه کمی موفق شدم حتما بهم بگین تا برا خودم اسفند دود کنم! چون طنز نوشتن برای من کار نسبتا سختیه!![]()
۴) راستی کسی می دونه این عبارت مال کیه؟ : " من درایران اسلام دیدم اما مسلمان ندیدم و در غرب مسلمان دیدم اما اسلام ندیدم ."خودم شک دارم بین ال احمد، جمال زاده و اسد آبادی یا هیچ کدام!![]()
مریم.س
این متن ها - شاید هم نامشان دل نوشت باشد- تمامی از مجله چلچراغ استخراج شده اند. به بهانه شهادت مولایمان علی ابن ابیطالب(ع)!
یک ترازو دارم. یک طرفش ذره ای زیبایی می ریزم، سمت دیگرش مشتی زشتی...کدام طرف سنگین تر است؟ باید سمت زشتی چند سنگ سنگین بچینم تا یک مشتش به پای یک ذره آن طرف برسد.
روی یک کفه ی ترازو سر سوزن عشق می پاشم، روی آن کفه، یک خروار نفرت. هر قدر هم سنگ می چینم، سمت نفرت، به پای آن سر سوزن عشق نمی رسد.
باز امتحان می کنم. روی یک کفه ترازو شوریدگی می گذارم و آن سمتش عقل... اگر تمام عاقل هایی را که می شناسم هم بنشینند روی کفه عقل، هم وزن شوریدگی نمی شوند...
ترازوی من معیارش زمینی نیست، منطقی نیست. واحد و وزن نمی شناسد. ترازوی من اصلا مال من نیست. طرحش را از زیبایی و عشق و شوریدگی مردی وام گرفته ام که می گویند خودش ترازو است. میزان پارسایی، میزان عشق ورزی، میزان جوانمردی. میزانی که خطاب به پروردگارش می گفت:" اگر مرا به دوزخ خشمت می فرستی، میان اهل دوزخ بانگ بر می آورم همچون آرزومندان و فریاد می خواهم به درگاهت چون آنها که فریادرس می طلبند و ندا می دهم: کجایی ای ولی مومنین! ای نهایت آرزوی عارفان، ای فریاد رس فریادخواهان، ای محبوب دل های عارفان!" او که خودش امام العرفا شد و محبوب ترینی که هر چه عارف آمد به او اقتدا کرد.
میزانی که حتی سیاه ترین و هراس انگیزترین لحظه ها را به عاشقانه ترین تعبیر ها زیبا می کرد: " پروردگار من! چگونه در شکنجه دوزخ باقی بماند آن کسی که به سابقه ی بردباری بی پایان تو امید دارد و چگونه آتش کسی را به کام برد که تو صدایش را می شنوی و جایش را می بینی..." کفه کرم خدایی آن قدر سنگین است به تعبیر آن مرد ، که گناه هیچ گناهکاری به وزن آن نمی رسد. آن قدر که گمان نبخشودن به خدای او نمی رود.
حالا ترازو را تو دستت بگیر. هر قدر از زمین نفرت بروید و ار آسمان زشتی ببارد، هم وزن آن همه زیبایی و عشق و جوانمردی می شود؟ همان قدر که هر چه در آن روزگار معاویه و عمروعاص و ابن ملجم فراوان بود، هم وزن یک علی(ع) نمی شد. این غربت مردی است که ماه غریبستان حجاز بود.
به خاطر همان یک نفر است که به زمین دل بسته ام. از این پس به زمین گوش خواهم داد که به خاطر مردی که روزی در آن می زیست، همیشه زیبا خواهد بود.
- محبوبه حقیقی-
چند نکته درباره ی امیری که پادشاه نبود:
* وقتی برای رسیدگی به وضعیت مردم وارد شهر "انبار" شد، جمعیت استقبال کنان پای مرکب او می دویدند و شادمانی می کردند... به آنها هشدار داد که چنین کارهایی حاکمانتان را مغرور می کند و شما را به زحمت می اندازد. پس گناهی است که لذتی نیز ندارد.
* وقتی برای یافتن و دیدنش یه مسجد کوفه می رفتند، باید پرسان پرسان به او می رسیدند. زیرا میان جمعیت و مثل انها بود. نه جایگاه متفاوتی داشت و نه لباس متفاوتی!
*به گواهی تاریخ وقتی خبر شهادتش در محراب مسجد کوفه و هنگام نماز صبح، به پاره ای از سرزمین های اسلامی ( مانند شام) رسید، مسلمانان شگفت زده شدند که مگر او نماز هم می خواند؟! معاویه که چنین تبلیغات مسمومی را علیه وی به راه انداخته بود، پس از خبر شهادت و اطمینان از نبودنش در مجلسی به یاد او گریست و از او به نیکی یاد کرد.
-محمدجواد اکبرین-
یا علی! کدام سپیده بی تو بودن. چه نابگاه پگاهی است که روید و تو نباشی؟ یا علی! بی تو سقف رنگین کمان هم چکه می کند از اشک. بی تو یا علی! روز در این شبستان چه معنی می دهد؟
حیدر! مولا! یا علی! اشک بی مقدار کالایی است که به بازار بزرگانش می برند. نه! من بر تو، بر نبود تو، بر فرق شکافته و جگر های تافته نخواهم گریست که تو لایق گل و شیرینی و لبخندی. من بر من، بر خویشتن خویش، بر این خود اندک می گریم، و الا رفتن تو و گریستن من؟ مگر تو رفته ای حیدر؟ یا علی؟
یا علی! می گویند رفته ای و نوحه می کنند و مویه می کنند و اشک و آه و حسرت و سیاه پوشیدن و در ضجه کوشیدن. من اما می بینمت که هستی. ایستاده بر بلندای تاریخ با گام هایی که ترجمان صلابت است و ذوالفقاری که نه شمشیر که میزان عدل است و عشق. ایستاده ای تا عدالت در تمام مکان ها و همه مکان ها هیچ گاه احساس بی پشتی و بی باوری نکند.
یا علی! گفتند و گفتم که ضربت خوردی و افتادی. چه گزافه غریبی! چه هذیان عجیبی! افتادن تو در زبان من؟ یا علی! تو بی شک زنده ای. ماندگار مرد تاریخ عدل، کدام قاموس، کدام کتاب و لوح و قلم توانای معنای واژه عقل است بی نام تو؟
یا علی! به من شعور برای این شورها و شعر ها عطا کن، همین! یا امیرامومنین!
-سهیل فاطمی